عاشقانه ها
  عاشقانه ها
این وبلاگ شامل مطالب ونوشته های یک عاشق که برای معشوق می نویسد و شاید این نوشته ها بتواند درس عبرت یا کم شدن غم یکی باشد.
دوشنبه 3 مهر ماه سال 1385
صدام کن ای تنها صدایم...

بازم دلم گرفته...همیشه دلم در تلاطم غمها بوده... تا خواستم به چیزی عادت کنم اونم در اوج بودن از دست دادم... الانم از نبودن تو دیونه شدم... دیونه ای که با همه دیونه هایی که تا حالا دیدی فرق میکنه دیونه ای که با عشق تو فقط عاقل میشه... دیگه صبر و حوصله ام کاری برام نمیکنه... دیگه قهرم با همه حتی با تو...(تو جدی نگیر) نمیدونم چرا  با اینکه این همه از اعماق وجوم صدات میکنم به دادم نمیرسی... مگه تو معبود من نیستی... مگه تو الهه ی من نیستی... مگه تو قسم نخوردی هیچی منو از یادت نمی بره... دیگه خسته شدم از بس تو اتاق  خالی از وجودم خودم را حبس کردم به احترام عشق پاکت خودمو حبس کردم... شاید بگی چه ربطی داره حبس کردنم در اتاق به عشق تو؟ خوب فدات بشم میگم برات: من اینجا خودمو زندونی کردم که خاطراتت پر رنگتر از همیشه بشه... در این سکوت تنهایی  تنها به تو بیاندیشم... بیزارم از جمع بودن... من می خواستم فقط با تو جمع بشم و حاصل جمع شدنمون عشق بی نهایت باشه... ولی افسوس که تو رو داشتن خیالی بیش نبود... و عشقمون تفریق شد... دلم تیکه تیکه شد ولی با این حال روی هر تیکه اش حک شده من دوستت دارم... من دلم می خواد هنوزم ناز نگاتو بکشم... من دلم می خواد هنوزم شادیهام را با تو قسمت بکنم... آخه من جزء تو کسی رو ندارم... الانم دلم می خواد همه غمهات فقط  مختص من باشه... وقتی از کوچه مون میرم بیرون دلمم نمیاد به سمت چپ نگاه کنم چون سمت چپ نگاهم کوچه ای است پر از خاطرات با تو بودن پر از مهربونیات پر از دلتنگیهات پر از آرزوهای محال رفته... پر از نگاههای غریبت پر از تبسم هایت...  کوچه ای است که منزلی در آن است منزلگاهی که زمانی عشقی شیرین در آنجا می زیست... و عطر نفسهای گرمش در اینجایی که منم حس میشد... ولی الان چی؟ دیگه نیستی رخت سفر بستی از این دیار ما... و خیلی زودتر از آمدن پاییز همانند پرستوها کوچ کردی... پرستو عاشقم به کجا رفتی که هنوز چشم به آسمان دوخته ام... من منتظرم... تو رو خدا برگرد... هر شب در پشت بام خانه مان همانند گذشته به چشمک زدن ستارگان می نگرم و دنبال ستاره بختمون می گردم... و روزهای رفته ی را می جویم... دلم می خواد با قرص شدن کامل ماه تو برگردی... میدونم آرزوی محالیه... ولی بذار با همین حرفا الکی خوش باشم... دلم می خواد وقتی که از دور دستها می آیی بفهمی دیونه ات چقدر به یادت بوده و اون جوری که فکر میکردی    بی خیال از تو و روزگارت نبوده... و با دیداری دوباره خستگی سفر و روزهای بی هم بودن از تنت بیرون بشه... زندگی نویی بسازیم... نمیدونم اون روز هست یا بازم دل بستم به رویا آمدنت...

بخدا در دل و جانم نیست:: هیچ جز حسرت دیدارش::

سوختم از غم و کی باشد:: غم من مایه آزارش::

 


دوشنبه 3 مهر ماه سال 1385
هنوزم عشق منی...

سلام عشق پاک من... خسته که نشدی از من... خواستم یک مدتی آزادت بذارم... خواستم یک مدت بهت فکر نکنم که شاید از یادم بری... خواستم با تو و خاطراتت واسه همیشه خداحافظی کنم... ولی غافل از اینکه خاطرات بی تو بدون پر رنگتر از روزهای با تو بودنه... تو رفتی من بیشتر به بودنت پی بردم. تو رفتی من تنهایی رو بیشتر از همیشه لمس کردم یعنی دیریست که دارم به این تنهایی عادت میکنم... دلم می خواست بازم بهم نگاه میکردی می گفتی می میرم برات... منم می گفتم: خدا نکنه من بمیرم برات... همیشه چشم به مسیرهمیشگیت می دوزم همش خاطرات اون روزا جلو چشممه هنوز باور نکردم تو رفتی... فکر میکنم داری مثل اون وقتا بهم نگاه میکنی تا من سرمو بالا میکنم و میخوام زل بزنم تو چشمات... سرت را پایین می اندازی و یک شرم خاصی در چشمات حلقه میزنه... همین شرم خاص چشمات بود که منو این جوری اسیر تو کرد... (اسیر تو بودن هم عالمی داره...) همش منتظرم الهه ام پیداش بشه و بگه من هنوز مال توام دیونه... و بگه کابوس شومت دیگه تموم شد... یادمه روزایی بود که قدماتو کوتاه تر از همیشه بر می داشتی تا دیرت به مقصدت برسی و من بیشتر ببینمت... یادته بهت می گفتم: وقتی منو می بینی بهم نگاه نمیکنی و تو بهت بر می خورد وبهم می گفتی مطمئن باش من خودمو از نگاه به تو بی نصیب نمیزارم... میگفتی: همین بودنت واسم امنیته... یادمه روزایی که موقعیت پیش نمی اومد ببینمت همش نگرانت بودم و وقتی باهام تماس می گرفتی اولین حرفی که روی لبام جاری میشد این بود: کسی که مزاحمت نشده؟ تو هم می گفتی مگه مردم بیکارن مزاحم من بشن... ولی آره الهه ی من مردم بیکار بودن که تو رو واسه همیشه ازم گرفتن... چشم نداشتن ما رو با هم ببینن نزاشتن با همون دنیا کوچیک و ساختگی خودمون دل خوش باشیم...(آه خدا جونم...)

می روم خسته و افسرده و زار:: سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می روم از شهر شما:: دل شوریده و دیوانه ی خویش

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت.... آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت....
متولد شهریور. نکته بین نه تا حد زیاد. عاشق از عشق گفتن. قرمز و مشکی نماد عشق از دیدگاه من. همیشه دوست دارم خودم باشم.
خلاصه یک عاشق دیونه هستم. همیشه هم رو حرف خودم هستم.حتی اگه به ضررم باشه.
شناسنامه کامل من...
مهر 1385
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
گنجینه دل


عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 81898

با پوزش چراغ ایدی همیشه روشنه