سلام عشق پاک من... خسته که نشدی از من... خواستم یک مدتی آزادت بذارم... خواستم یک مدت بهت فکر نکنم که شاید از یادم بری... خواستم با تو و خاطراتت واسه همیشه خداحافظی کنم... ولی غافل از اینکه خاطرات بی تو بدون پر رنگتر از روزهای با تو بودنه... تو رفتی من بیشتر به بودنت پی بردم. تو رفتی من تنهایی رو بیشتر از همیشه لمس کردم یعنی دیریست که دارم به این تنهایی عادت میکنم... دلم می خواست بازم بهم نگاه میکردی می گفتی می میرم برات... منم می گفتم: خدا نکنه من بمیرم برات... همیشه چشم به مسیرهمیشگیت می دوزم همش خاطرات اون روزا جلو چشممه هنوز باور نکردم تو رفتی... فکر میکنم داری مثل اون وقتا بهم نگاه میکنی تا من سرمو بالا میکنم و میخوام زل بزنم تو چشمات... سرت را پایین می اندازی و یک شرم خاصی در چشمات حلقه میزنه... همین شرم خاص چشمات بود که منو این جوری اسیر تو کرد... (اسیر تو بودن هم عالمی داره...) همش منتظرم الهه ام پیداش بشه و بگه من هنوز مال توام دیونه... و بگه کابوس شومت دیگه تموم شد... یادمه روزایی بود که قدماتو کوتاه تر از همیشه بر می داشتی تا دیرت به مقصدت برسی و من بیشتر ببینمت... یادته بهت می گفتم: وقتی منو می بینی بهم نگاه نمیکنی و تو بهت بر می خورد وبهم می گفتی مطمئن باش من خودمو از نگاه به تو بی نصیب نمیزارم... میگفتی: همین بودنت واسم امنیته... یادمه روزایی که موقعیت پیش نمی اومد ببینمت همش نگرانت بودم و وقتی باهام تماس می گرفتی اولین حرفی که روی لبام جاری میشد این بود: کسی که مزاحمت نشده؟ تو هم می گفتی مگه مردم بیکارن مزاحم من بشن... ولی آره الهه ی من مردم بیکار بودن که تو رو واسه همیشه ازم گرفتن... چشم نداشتن ما رو با هم ببینن نزاشتن با همون دنیا کوچیک و ساختگی خودمون دل خوش باشیم...(آه خدا جونم...)
می روم خسته و افسرده و زار:: سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می روم از شهر شما:: دل شوریده و دیوانه ی خویش
|