مثل همیشه پشت پنجره های انتظار دلم گرفته... همش منتظر طلوعی متفاوت با همه طلوع ها هستم... منتظر سپیده دمی هستم که تو برگردی از سفر... روزها و شبهام بی هدف سپری میشن اما هنوز غم تو در دلم ریشه زده و داره کم کم واسه خودش درختی تنومند میشه درختی که هر برگش پر از خاطرات بی تو بودنه... پراز نامهربونیها... پر از دلتنگیهام... من هنوزم دوستت دارم... تو وبلاگ یکی از دوستان خوندم: کسی که عاشقش هستیم هر گونه حقی بر گردن ما دارد... کار من از اینا هم گذشته من همه حقمو دارم ادا میکنم با نبودنت... من هنوزم دل خوشم به عکس روی دیوار درسته عکس خودت نیست ولی چهره اش خیلی شباهت به تو داره و من اون عکسو به جای تو تصور میکنم... هر روز حرفا و قصه ها با هم داریم هر صبح بهش صبح به خیرمیگم هر وقت دلگیرم با اینکه دلم نمیاد یک کوچولو دعواش میکنم... (ولی زود باهاش آشتی میکنم...) شبا هم تا بهش شب به خیر نگم خوابم نمی بره... می بینی کار دیونه ات با نبودنت به کجا رسیده دیونه تر شده... اون وقت هنوز بگو: من بی وفام... ای کاش می فهمیدی همه احساسمو نسبت به خودت... (ای کاش...) من چشمام کوره فقط تو رو میبینه... وای دوباره نگات از خیالم گذشت حس میکنم خیلی ناراحتی از دستم... منو ببخش که این قد بد قدم واست بودم... اگه می دونستم یک روز می خوای بری هیچ وقت بهت نمی گفتم عاشقتم... هیچ وقت وارد حریم ملکوتی نگات نمی شدم... چشمات صبح که از خواب پا میشی تو چشم کی باز میشه؟ حرف دلتو به کی میگی؟ شبا به کی شب به خیر میگی؟ خیلی سوال ازت دارم ولی افسوس که مجالی برای پاسخ نیست... من باید یک عمر به پات بسوزم تا وقتی که از پا در بیام...
بگذرم گر از سر پیمان:: می کشد این غم دگر بارم::
می نشینم شاید او آید:: عاقبت روزی به دیدارم::
|